تبليغاتX
خاطرات با صفا

خاطرات با صفا

دیگر زمان پایان رساندن طواف عشق است!

 
دیگر زمان پایان رساندن طواف عشق است. دگیر حسین(ع) در دنیایی می گوید : هل من ناصر ینصرنی ، که گوش شنوا دارد.
حسین (ع) عروج کرد. خانواده اش به اسیری رفت، ولی هم اکنون نام او بر قله ی مردانگی برافراشته است. زیرا در مقابل ظلم مردانه ایستاد.
زمان، رو به اتمام است ؛دیده ی خود را با اشک حسین(ع) می شویم، سر را به احترام زینب (س) پایین نگاه می دارم و دست ارادتم را سوی علمدار حسین(ع) برافراشته می سازم.
باشد که رستگار شویم ...
یا علی
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت   توسط صفا  | 

بیابان تنهایی

الهی، در بیابان تنهایی به سر می برم. لباس تقوایم کهنه شده، سرمای گناه وجودم را فرا گرفته و تنها گرم کننده ی دستان گناه آلودم آهی است که دم از غفار الذنوب می زند.
الهی، تنها داشته ام مهتاب رحمت توست که صراط مستقیم را نشانم می دهد، و تنها امیدم طلوع خورشید عفو
مرا ببخش و در این بیابان، تنهایم مگذار
یا علی
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت   توسط صفا  | 

زیباست بر او گریه ولی زیباتر - سرمشق گرفتن از مرامش باشد

یا حسین (علیه السلام)

آن کشته که دین زنده به نامش باشد

دریای پیام، از قیامش باشد

زیباست بر او گریه ولی زیباتر

سرمشق گرفتن از مرامش باشد


یه بچه  5 ساله بودم ، که کل آرزوم داشتن یه زنجیر  و سنج بود؛ که برم تو خیابون و دنبال دسته های عزاداری امام حسین (ع) . اون موقع ها مثل یه بازی بود. بعدها جدی شد. جوری شد که کل زمان محرم و از این دسته به اون دسته می رفتم. از این هیئت به اون هیئت می رفتم. راستش و بخوای خیلی چیزا واسم مهم شده بود. فلان هیئت علمش بزرگتره و فلان هیئت جمعیت بیشتری داره  و فلان هیئت فلانی می خونه و ...

چند سالی با این اوضاع و احوال عزاداری امام حسین (ع) و می کردم. راضی ام بودم . دلم صاف بود. چون یواشکی می تونستم بگم عاشق امام حسین (ع) ام، به قول رفقا دیگه داشتیم با انگشت احساس عشق و لمس می کردیم .

اوضاع خوب بود، تا اینکه یه روز وسط هیئت پیر مردی کنارم ایستاده بود و داشت سینه می زد. هیئت خیلی شلوغ شده بود، مام اسممون و گذاشته بودیم میون دار، دور و اطرافم تنگ شده بود و نمی تونستم اون طوری که باید سینه زنی کنم. دستام باز نمی شد. یه کوچولو پیرمرد و هل دادم و کار خودم و کردم . هیئت خوب بود، شلوغ بود، گریه کن داشت، ولی بعد از هیئت نگاه پیرمرد به من میوندار امام حسین (ع) یه جور دیگه بود.

دمش گرم. اون پیرمرد اومد پیشم و گفت : آقا صفا، خوب مجلس و با صفا کردی، خوب مردم و به گریه انداختی حیف تو نیست که مرام و مردونگی حسین (ع) و پیش نگیری؟ حیف گریه کن امام حسین (ع) نیست که حسینی مسلک نباشه !درسته خیلی گریه کردن واسه امام حسین (ع) ثواب داره ولی این گریه ها وقتی روی یکی دیگه اثر داره که مرام و مسلک حسینی هم داشته باشی. اگه تو دروغ بگی، بعد نصیحت کنی دروغ نگو فکر می کنی رو آدما اثر می ذاری؟ نه والا، الآنم حکایت همینه : تا تو مرام حسینی نداشته باشی، هزاری هم بگی عاشق حسینم ، الله وکیلی : عاشق حسابت می کنن؟ دل خودت راضیه رهرو سلطان ادب باشی، ولی خودت ...

همین چند جمله واسم بس بود که به خودم بیام و یاد حرکتی بیفتم که انجام داده بودم. یا بهتره بگم یاد حرکاتی که انجام داده بود. راستش از اون به بعد بیشتر از اینکه واسم هیئت و دیگر چیزاش مهم باشه یه چیز مهم بود : مرام حسینی(ع) داشتن.

می گن : یه کار و درست انجام بدی بهتر از اینه که یک عالمه کار و نصفه انجام بدی ! یه یاحسین (ع) از دل گفتن باور کنین نجاتمون می ده فقط یک یا حسین (علیه اسلام) .

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت   توسط صفا  |